![]() |
![]() |
|
| سیاست ... و گاهی شعر |
|
مزخرف تر از این شنیده است کس:
"هنر نزد ایرانیان است و بس"؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 14:11 توسط جابر مهابادی |
|
|
«یا حی» به رغم شبان گیج و شبهای دور و کور من زنده ام هنوز و مزمزه می کنم طعم تنوریِ روزان نیامده را و روزهای نزدیک را . . . من زنده ام هنوز!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 13:33 توسط جابر مهابادی |
|
|
«نفرت از دموکراسی؟!» ... سلام شاید و باید فکر کنید که مگه ممکنه که یه غربی اون هم یه اندیشمند درجه یک از دموکراسی نفرت داشته باشه؛ اندیشمندی که اتفاقاً در همین فضای دموکراتیک زندگی کرده و نفس می کشه و جالب اینکه همین جامعه و سیاست دموکراتیک بهش اجازه داده و می ده که به انتقاد از دموکراسی و ابراز تنفر از اون بپردازه و راه رو به عرصه ی «دموکراسی علیه دموکراسی» باز کنه و در همین راستا به اندیشه ورزی و نظریه پردازی مشغول باشه. به هر حال صادقانه پیشنهاد می کنم که برای دست یابی به جواب این سؤال این کتاب رو حتماً بخرید و قطعاً بخوانید: نفرت از دموکراسی نویسنده: ژاک رانسیر/فیلسوف سیاست و هنر فرانسوی مترجم: محمدرضا شیخی محمدی با مقدمه ی دکتر محمدرضا تاجیک انتشارات گام نو - چاپ اول پاییز 1389 قیمت: 2500 تومان *** البته اگر هم خواستید بنده می تونم که یک نسخه به صورت رایگان تقدیم کنم فقط باید شماره ی تماستون رو برام ایمیل کنید یا به شکل کامنت خصوصی بفرستید. این شما و این کتاب و این هم من! یا علی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 13:11 توسط جابر مهابادی |
|
|
سید خندان: «آمده ام با تکیه بر همان عهد پیشین...!!!» پس هنوز و همیشه و باز و باز و باز ننگ بر دروغ و دروغگو. سلام... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 12:49 توسط جابر مهابادی |
|
|
سـواره آمده بودم، پیاده خواهــم رفـت... چه سخت آمده بودم، چه ساده خواهم رفت... تمـام آنچـه که دارم به باد خواهـم داد و آنچه را که ندارم، نهاده خواهـم رفت... *** سلام این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد. ننگ بر دروغ و دروغگو خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 18:8 توسط جابر مهابادی |
|
|
این رنج و این شکنج از مرگ و ماندن است که من را شکسته است؟! این «من» که در من است چه خُرد است و خسته است!!! *** باید گره گسست از دست و پا و دهانی که بسته است! باید شکفت ذهن و زبان را گشود و گفت: «اینجا -حتی به رغم محضر مادر، و حضرت همسر- دیگر برای ماندن و بودن دیگر برای سبز و سپید و سرخ سرودن چقدر تاریک است چقدر تنگ است.» *** باید رفت از این شرق حاشا و شرم تماشا به قصد قربت به غرب غربت!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 3:5 توسط جابر مهابادی |
|
|
«غزلِ لعنتی!!!» بی آبرو سلام! خدا لعنتت کند! با عرض احترام! خدا لعنتت کند! قصد من از سرودن شعری برای تو این است -یک کلام- : «خدا لعنتت کند!» بیزارم از تو، از تو که هستی و بوده ای- در احمقی تمام، خدا لعنتت کند! در ذهن و بر زبان من از صبح تا غروب باشد علی الدوام: «خدا لعنتت کند!» در راه سرنگونی ات ای ننگ این وطن! می ورزم اهتمام، خدا لعنتت کند! اینقدر جِر نزن! خفه شو! خاک بر سرت! تا کِی زر مدام، خدا لعنتت کند؟! *** شرمنده ام که شأن غزل پایمال شد! امضاء والسلام خدا... لعنتت کند!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:30 توسط جابر مهابادی |
|
|
« رستاخیز ریزوم*» غمگین مباش! پس این روزانِ رذل و این شبانِ شوم، هنوز فرصتِ فکر و فرهنگ و درنگ بسیار است، برای خواندنِ «چگونه هیتلر بخوانیم؟» دیدنِ «درخشش ابدی یک ذهن پاک» نوشتن ِ مثلاً «از هاروارد تا هالیوود». حالا کوتوله ها هی بر سر هم بکوبند ووعدۀ وهم و واهی فردای هنوز و هرگز نیامده را بدهند؛ فردایی که نخواهد بود مگر شش دانگ به نام ما!!! همین ما که ریز و ریزوم لحظه به لحظۀ این آب و خاک را به رغم خفاش به نفع خورشید رقم می زنیم! *ژیل دلوز -فیلسوف فقید فرانسوی- مفهوم ریزوم را از زیست شناسی وارد فلسفه کرد. ریزوم در زیست شناسی
قسمت افقی یک گیاه است که معمولا در زیر زمین رشد می یابد. در واقع ریشه های
فرعی گیاه را شامل می شود و برخلاف ریشه های اصلی در جهات گوناگون گیاه
سیر می کند. مفهوم ریزومی با فضاها و ارتباطات
افقی و چندگانه کار می کند در حالی که یک مفهوم درختی با ارتباطات خطی و
عمودی سر و کار دارد. تفکر درختی همان فلسفۀ بودن است حال آنکه تفکر ریزومی
پویا، متکثر، و در همۀ جهات است و در آن از مرزبندی های تفکر خطی خبری نیست.
در واقع ریزوم ها مابین تفکرات خطی قرار گرفته و آن ها را به هم مرتبط می
کنند بدین ترتیب هر تفکر ریزومی پایانش آغاز تفکر دیگری است و نمی توان
برای آن آغاز یا پایانی قائل شد. این تفکر، هویتی چند شبکه ای
برای انسان مدرن به ارمغان آورده است. هویتی که خود را بسیار و به تکرار می شکند و
دوباره پیوند برقرار می کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 23:36 توسط جابر مهابادی |
|
|
«بی پدر» دوباره آسمان و زمین و زمان مردادی است و تو هنوز نیامده ای! تو هنوز نیستی و بیست و نه سال دلواپسی هست و مثل همیشه با من است! *** یادت هست نوزادِ نازکِ شهریور را در آغوش عاطفه می گرفتی و می گفتی که روزی، روزگار شما را از یکدیگر جدا خواهد کرد؟! حواست هست، حواست بود -مردادِ شصت و مردادِ گسست که می رفتی- کودک کچل و همیشه گریانِ شهریور تنها کمی کمتر از سه سال داشت؟! حالا هی نیا! هنوز نباش! حتی برای فردایِ هرگز هم نه نان، نه کتاب، نه علاقه بیاور!* اما بدان و ببین که ماه ها و سال ها و ستاره های بسیار گذشته و بچۀ کوچک و ناکوکِ شهریور برای خودش -اگر کس نشده- نارس و ناکس هم نیست! -شکر خدا- نان و نمکی می خورد و کتاب های بسیار دارد و علاقۀ بی شمار! می خندد و می خواند و «فتح الفتوح» می نویسد و «گزارشی از زوال جامعۀ مدنی»، و هر جا که می رسد -بی دریغ- پنبۀ دروغ را می زند! بی «گدار» به سینما زده است! قافیه و ردیف می داند و ماهور می خواند کوکِ کوک! اصلاً دو سه ماه پیش قیدِ پول و پُست و پرستیژ را زد و خلوتِ خانه نشين شد تا نکند نردبانی شود برای خوش نشینی و خود ستایی ِ مشتی کوتولۀ طمّاع و حرّاف و حرمت شکن! تا مبادا شرمندۀ آناني گردد که سال ها و حتی همین روزها هنوز و دوباره، داغ تازۀ پدر و همسر و فرزند بر دل دارند! حالا تو حتی به خواب کودک هم نیا! نیا تا این بی پدرها که اینک میراث خوار تو شده اند هی بگیرند و ببرند و ... گردن کلفت کنند! نیا تا طعم درشت و نامیرای بی پدری هی بیاید و بکوبد و در ذهن و بر زبان همچنان باشد! *** حالا که نمی آیی و نخواهی آمد بگذار تا دیگران بدانند که آن سالها «شریعتی» می خواندی و بی قرار «بهشتی» بودی، و کودک شهریور هم از بخت خوش این سالها، مسافر مسیر سبز «سیدِ خندان» و «آزادی» است! بدانند که پنج سر عائله را گذاشتی و به غرب رفتی و ... رفتی! و آن کودکِ کله پوکِ شهریور شصت و این مدعی مرداد هشتاد و نه - که شرق می خواند- قطعاً وقتی به غرب خواهد رفت ... و باز خواهد گشت!!! *بی زحمت رجوع کنید به کمی پایین تر؛ گدازه ها (2)/«طرحی برای فردا» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:56 توسط جابر مهابادی |
|
|
«سقوط!!!» اينجا سياست است؛ به رستاخيز كوتوله هاي جسمي و ذهني و زباني خوش آمديد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 12:3 توسط جابر مهابادی |
|
|
«خفقان» این روزها از بس دلم، دریا و رگهایم، رود است می ترسم «خفه-خون» بگیرم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 19:50 توسط جابر مهابادی |
|
|
حضرت مولانا، جلیل صفر بیگی و ... من
«از آسمان تا ... زیر زمین» یک* گر ز حال دل خبر داری، بگو ور نشانی مختصر داری، بگو مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیک تر داری، بگو دو** گیسوی تو قصه ای پُر از تعلیق است جمعی ست که حاصلش فقط تفریق است چشم تو چلیپایی و ابرو کوفی خط لب تو چقدر نستعلیق است سه*** گر دست دهد دست تو را می بوسم پیوسته لب مست تو را می بوسم تا نشکند آیینۀ خوابت، خوبم! آهستۀ آهسته تو را می بوسم *می تونید این دوبیتی حضرت مولانا رو در آواز مخالفِ سه گاه با صدای بی نظیر استاد محمدرضا شجریان از آدرس های زیر بگیرید و بشنوید که مربوط است به سکانسی به یادماندنی از فیلم دلشدگان؛ شاهکار مرحوم علی حاتمی. http://www.4shared.com/audio/exjwVqEk/Mokhalef_segah.html http://www.4shared.com/audio/rfR1sckK/arghanoon.html **سرودۀ جلیل صفربیگی شاعر خوش قریحه ایلامی که شاید خدای رباعی نباشد اما حتماً در این زمینه مقام پیامبری دارد. http://varan.blogfa.com ***ببخشید! همین جوری علامت پانویس گذاشتم و فقط می خواستم من و شعرم از یک و دو عقب نیفتیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مرداد 1389ساعت 20:8 توسط جابر مهابادی |
|
|
«یک قرار فرهنگی» میدان انقلاب بازارچه کتاب من و سیگار!!! و کتاب و کتاب و کتاب!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:49 توسط جابر مهابادی |
|
|
در حضور حضرت مولا
«سوال و جواب» اولی: «ظلم بالسویه هم عدل است؟!» دومی: «بلی! ولی عدلِ بدوی و بدلی، نه عدلِ علی!» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 12:51 توسط جابر مهابادی |
|
|
«یک برش از عصر شطرنجی» دیروز عصر خیابان ولی عصر نزدیک میدان تجریش بازار کیش: «کیف پولم، جیبهایم، عابر بانکم یک به یک مات شدند!» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 3:28 توسط جابر مهابادی |
|
|
به یاد پدر «طرحی برای فردا» یادم هست مُردادِ شصت که رفتی، اینجا میهن مردانِ بی شمار و بی شعار بود. *** امروز که هنوز مرداد است و نیامده ای به نکبتِ نفت، تنها دروغ و دریغ و حرفِ مفت و گردنِ کلفت فراوان است!!!! *** یادت باشد -اگر- آمدی برای فردایِ کودکِ شهریور نان و کتاب و علاقۀ بسیار بیاور! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 20:53 توسط جابر مهابادی |
|
|
کجاست هم نفسی تا بگویمش چون شد خجسته کشور ایران ز جهل و نادانی؟! «خونِ غزل» دلم گرفته از این واژه های تکراری از این دروغ و دورویی،از این ریاکاری هزار و یک شب از آن روز خوب می گذرد هنوز شمع و من و تا سپیده بیداری هوای فاصله ابری است ، تشنه ام باران! چرا به زخم کویرم نمک نمی باری؟! من از گمان و گناه و گذشته می ترسم ، تو از قرار و خیابان و بوسه بیزاری ؟! بیا و دفتر شعر مرا چپاول کن بریز خون غزل را هجوم تاتاری! دوباره بی تو نگاهم سیاه می پوشد و باز مثل محرم ، عطش ، عزاداری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:50 توسط جابر مهابادی |
|
|
« آب و آفتاب » وقتی درخت در تلاقی پاییز و فصل سرد احساس عاشقانه خود را نفیر زد، تو در کدام لحظه این فرصت عقیم حس رهایی مردانِ زخم را با بی کرانه دستان سبز مرگ پیوند می زدی؟! *** یادت که هست! گفتی که آینه تندیس نقش ها است، اینک بگو آیا خزان، بهار کلاغ ها است؟! *** من در کجایِ این قفس تنگ و تار و شوم در بی نهایت چشمان مهربان تو، محو می شوم؟! بانوی نابِ آب! خاتون آفتاب! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 21:30 توسط جابر مهابادی |
|
|
ما نه آزادیم نه آبادیم و نه شادیم! ما ز مرکب بر زمین سرد در زمین سنگ افتادیم! ما امید و آرزوی رفته بر بادیم!خاطرات رفته از یادیم! *** ما گره از گیسوی ایمان و از دستان ایران -هیچ- نگشادیم! ما هزاران سینه لبریز بغض و غرقِ غم-بادیم! نقش بر آبیم- نقشه های رفته بر بادیم! *** ما ساکنان «زور و تزویر و زر»آبادیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:41 توسط جابر مهابادی |
|
|
گر چه تا روز ابد فرصت رفتن داریم ولی ای کاش که بر عهد ازل می ماندیم
«غزل زخم»
فصل پاییز که شد چون همگی واماندیم غزل زخم سرودیم و مکرر خواندیم یاد آن روز که لبریز تفاهم بودیم هر چه را هر که نفهمید به خود فهماندیم شعرهامان پُرِ شمشیر و شرر بود و شعور اسب همت سوی دژخیم تباهی راندیم وقت تقسیم سپیدی و سیاهی که رسید کودک صبح به گهواره شب خواباندیم خشکسالی که شد آتش به گل و گندم زد ابر احساس به صحرای عطش باراندیم *** غرق گشتیم در اندیشه دریای بهار بعد... پاییز که آمد... همگی واماندیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:29 توسط جابر مهابادی |
|
|
غزلی از من و... «حضرت حافظ» دائما بر سر و روی دگران سنگ زدی پای اگر داد لگد، دست اگر... چنگ زدی در دیاری که پر از دغدغه و درگیری است دم به دم داد کشیدی، و دم از جنگ زدی آتش سفسطه در خرمن دانش کردی رقم مغلطه بر دفتر فرهنگ زدی در حضور و حذر از آن همه اهل فرهنگ قرعه فال به نام دو سه سرهنگ زدی مثل چنگیز مغول گرچه چپاول کردی باز هم لنگه تیمور شدی، لنگ زدی کاش دستان «قضا» کار تو را هم می ساخت بس که بر خلق خدا، خدعه و نیرنگ زدی *** «جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 12:56 توسط جابر مهابادی |
|
|
گزاره هاي گزنده* چه شد كاينچنين لاابالي شديم ؟! دگرگون و حالي به حالي شديم ؟! پس از طي سي سال از انقلاب پُر از رخوت و بيخيالي شديم ؟! «توانا بود هر كه دانا بود» ز علم و عمل نيز خالي شديم نه شرقي نه غربي فراموش شد جنوبي شديم و شمالي شديم به رغم وجود هزاران دلار پر از مشكلات ريالي شديم بهار «خزانه» خزان گشت و باز اسير تنشهاي مالي شديم در اين «متن» سرشار از «حاشيه» فقط جمله هاي سؤالي شديم *** چه شد طبع «شيرين» به تاراج رفت گرفتار شور «شغالي» شديم ؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:42 توسط جابر مهابادی |
|
|
قيمت بايد بهار بود به هر قيمتي كه هست ؟! آيينه وار بود به هر قيمتي كه هست ؟! در پست خيز زمين و زمانه نيز، بالاي دار بود به هر قيمتي كه هست ؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:14 توسط جابر مهابادی |
|
|
نگاهِ ماه هزار آيينه با آهم در افتاد نگاهت تا كه ناگاهم در افتاد زمين و آسمان پيچيد در هم مگر خورشيد با ماهم در افتاد ؟! چنان چشم تو در چشمم گره خورد كه گويي كوه با كاهم در افتاد زليخاي نظر باز نگاهت چو يوسف گشت و در چاهم در افتاد *** «ميان ماهرويان كي توان گفت» كه آن خورشيد با ما هم در افتاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:7 توسط جابر مهابادی |
|
|
غزلِ غم - به یاد روزهای خوش گذشته و ... آینده - دلم گرفته از این رومیان زنگ آباد از این اهالی آب و لعاب و رنگ آباد
دلم گرفته و دیگر امیدواری نیست به این جماعت جور و جمود و جنگ آباد
چقدر رنج کشیدیم تا بهار آمد به دشت های خزان خیز این خلنگ آباد
چقدر توطئه کردند تا زمستان شد رسید سستی و سرما به این درنگ آباد
بدا به حال مسلمانی شما مردم؟! خوشا مرام و خوشا مسلک فرنگ آباد؟!
نریز خون دلم را هجوم تاتاری مکن تجارت شیشه به شهر سنگ آباد
کجاست رستم دستان که تار و مار کند سپاه سرکش تیمور را به لنگ آباد؟!
بترس قوی غزل! ای نجابت وحشی! از آسمان نفسگیر این تفنگ آباد
*** و باز می رسد اینکه غزال های غزل... رها شوند از اندوه این پلنگ آباد!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:0 توسط جابر مهابادی |
|
|
غربت -تقدیم به مولای حقیقی؛ علی ابن ابیطالب- تا اهل علوفه ایم...، مردن بهتر! بی برگ و شکوفه ایم، مردن بهتر! از آنهمه غربت علی(ع) پیدا بود- ما مردم کوفه ایم، مردن بهتر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:59 توسط جابر مهابادی |
|
|
برخیز آقای «گفتمان»! (به پاس و سپاس شخصیت اخلاقی و شأن اندیشه گی دکتر محمدرضا تاجیک)
از پس آن چهل روزِ رزم و چهل شبِ شریف که زیر بار رنج و شکنج به چله نشستی، دوباره ز جا خیز دوباره به پا خیز!
خود را و خِرد را از ما دریغ مکن که بیم آن است تا در غیابِ حضور تو، از فرط خشم به جای خصم تیشه بر ریشه ی اندیشه ی خویش زنیم. در بی کرانه ی فلسفه ی قاره ای- ما را رها مکن ! برخیز و بگذار تا -باز- در حاشیه ی متنِ متینِ تو بنشینیم تا در مجال و محضر تو گره از گیسوی پریشان پسا مدرنیته بگشاییم.
برخیز و «سیاست راستین» را برایمان بازگو! دیباچه ای بر «نفرت از دموکراسی» بنویس! نقدی و نقبی بزن بر «وضعیت پست مدرن»!
در گذرِ زوالِ کلان روایت ها دیگر چه باک از مشتی شبهِ «انقلابیِ پسا انقلاب»!؟ چه باک!؟ که ما دل به گفتمان گرانقدر امام(ره) سپرده ایم و دلیل ستانده ایم و منتظریم تا به عرصه ی اندیشه درآیی و هنوز طلایه دار «تحلیل گفتمان» باشی، منتظریم تا با روش و منش ات ما را به سمت اسقاط ضد «گفتمان» تحجر و تهتک نشانه شوی. می خواهیم مثل همه این سال ها و ماه ها و ستاره ها با تو به طواف علم، با تو به مصاف جهل برویم.
برخیز استاد! بگذار تا این روزهای رذل زبان بازی و شب های شوم شایعه سازی بگذرد. غم بگذار قدم بردار و قلم بردار و «صدای پای آینده» را تجدید چاپ کن!
برخیز آقای «گفتمان»! و به رغم اینهمه «مدعی» هنوز «حجت موجه»* ما باش، و بگذار تا در کنار تو «از این شب دشوار بگذریم»**.
* حضرت حافظ: به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره ی تو حجت موجه ماست ** برگرفته از مطلع غزل «در اوج آرزو» سروده ی جناب هوشنگ ابتهاج:
بگذار تا ازین شب دشـوار بگذریم وانگه
چه مژده ها که به بام سحر بریم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:39 توسط جابر مهابادی |
|
|
غزل قراضه (تقدیم به حبیبنا و رفیق شفیقنا؛ شیخ عباس غلامی)
در میان رفقا از همه سیّاس ترین گرچه سیّاس ولی صاحب احساس ترین
توی بازار خزف خیز جهان سوم ما همه مهره ماریم و تو الماس ترین
بین گلها نه عجب! قسمت ما کاکتوس است روزی سبز تو شد -شکر خدا- یاس ترین
ترم پاییز گذشت و همگی افتادیم تو فقط بیست گرفتی و شدی پاس ترین
آسمان عرصه تو، ما که زمینگیر شدیم ما گرفتار عوامیم و تویی خاص ترین
غرق اغراق و دروغیم و دغل، باور کن بین چپهای سیاسی تویی سر راست ترین
مارکس و انگلس پی جامعه بی طبقه تو پی آن طبق مملو از اخلاص ترین
تو در این دولت ده روزه شدی مشایی ما برای اوباما شدیم "دنیس راس" ترین؟
ما پی رامش شیر و تو پی دوشش شیر شیر ما پیر شد و شیر تو شد: ماست ترین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:18 توسط جابر مهابادی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1390 دی 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اسفند 1388 |
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM